In My Mind

در حال حاضر همه به دنبال نیمه گمشده خود می گردند تا او را در آغوش بگیرند و با این کار نیروی گذشته، قدرت پرهیز از خیانت، مقاومت، تحمل و سایر محسنات گمشده را دوباره بدست بیاورند. ما این در آغوش گرفتن را که، یکی شدن دو جسم از هم جدا شده را به دنبال دارد ، سکس می نامیم ...

نوشته شده در ٢٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط نازیلا نظرات () |

 

لباس پوشیدیم هر یک با شتاب

تا خداحافظی کنیم

ساق های خواب آلودمان به هم سائید

و سپیده در بستر غافلگیرمان کرد

نوشته شده در ۱ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط نازیلا نظرات () |


چهره ام از آن چشمهای تو

چشمهایم در ازای پدیدار شدن چهره ات

و قلبهای بی ریای حقیقی در این چهره ها آرامش را به پا می دارند

اگرچه، مرگ یکسان در هم نمی آمیزد

اگر که عشق ما یکی گردد

بدین معناست که عشق من و تو بسان هم است

که هیچ نتواند آن را سست کند یا بمیراند

نوشته شده در ٢۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط نازیلا نظرات () |

THE TIME IS GONE...

BUT I'M HERE, I JUST THINKING THE MEMORIAL BEST DAYS

I'M LOOKING IN YOUR EYES

I CAN SEE YOU CLEARLY

I CAN FEEL YOU

SOME PEOPLE SEARCH THE LOVE, BUT LOVE IS TRUE?

I'M SURE IS TRUE BUT YOU SEARCH FOR LOVE, YOU CAN'T FIND

YOU COULD MAKE LOVE IN YOUR HEART, AND YOU SAY STAY HERE.

نوشته شده در ٢٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط نازیلا نظرات () |

I'm here. This is me

نوشته شده در ۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط نازیلا نظرات () |

باران

 

مثل آب زلال بودیم

در حرکت به سوی خوشبختی

گاهی می خروشیدیم

گاهی آرام بودیم

 

مردم همیشه به ما نگاه می کردند

و تصویر خود را در ما میدیدند

ولی دریغ از اینکه ما حواسمان است

 

ما میدیدیم، همه چیز را

لذت می بردیم

تا اینکه روزی باران آمد

آسمان خشمگین بود

رعد و برق میزد

من می ترسیدم و نگران بودم

تو به من آرامش می دادی و میگفتی دوستت دارم

 

من آرام شدم ولی...

به محض اینکه باران آمد

و آبهای تازه ای در کنار ما جریان گرفت

تو رفتی و مسیرت را عوض کردی

رفتی...

 

اکنون من تنهام

و دیگر نمی خواهم مثل آب باشم ...

 

 

 

نوشته شده در ۳ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط نازیلا نظرات () |

دیروز رفتم کنسرت سیمین غانم

خیلی خوب بود

دوست داشتم...

 

 

 

نوشته شده در ۱٥ تیر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط نازیلا نظرات () |

ناراحت نباش کوچولوی من

اوضاع اینجور نمی مونه

من شل رو دوست دارم و به حرفاش احترام می ذارم

شل می گه تو خورشید نیمه شب من هستی

شمع فروزان راهنمای من

ولی من اعصاب تو رو خورد می کنم

چون تو وقتی می گی بوس بده

من ناز می کنم و می گم ساعت چنده؟!

تو میگی ساعت چنده

ولی بعد دیگه منو نگاه نمی کنی!

شل می گه:

تا کنون نگفته ام وقتی با تو هستم

بیشتر احساس آرامش می کنم

و صبح زود تن گرمت را حس می کنم

حالا من می گم بیا می خوام برات قصه بخونم

از لالایی ها، افسانه ها، دروغ ها

شاید ناراحتت کنم، شاید شاد

شایدم اشکتو در بیارم

اما همین که رفتم می گی کاش اینجا بود

بازم می گم ناراحت نباش کوچولوی من

اوضاع اینجور نمی مونه

همه چیز روبه راه می شه

وقتی که خورشید درخشان نیمه شب منو لمس کنه!

نوشته شده در ٢٢ شهریور ۱۳۸٤ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط نازیلا نظرات () |

 

 

 

             در افسانه ای آمده است که پرنده ای تنها یک بار در

            عمر خود می خواند و چنان شیرین می خواند که هیچ

            آفریده ای بر زمین به او نمی رسد. از همان دم که از

            لانه ی خود بیرون می آید در پی آن می شود که شاخه های

             پر خاری بیابد و تا آن را نیابد آرام نمی گیرد. آنگاه

            همچنان در میان شاخه های وحشی آواز سر می دهد

            بر درازترین و تیزترین خار می نشیند. و در حال مرگ،

            با آوازی که از نوای بلبلان و چکاوکان فراتر می رود

             رنج جان کندن را زیر پا می گذارد. آوازی آسمانی که

              به بهای جان او تمام می شود. همه عالم برای شنیدن

             آوازش بر جای خود میخکوب می شوند و خداوند در

            ملکوت آسمان لبخند می زند. آخر تا رنجی گران نباشد

            گنجی گرانبها یافت نگردد ... باری، آن افسانه چنین می گوید.

 

 

 

 

نوشته شده در ٢۱ تیر ۱۳۸٤ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط نازیلا نظرات () |

سايه ها

به دنبال که می گرديد؟

از اين سر تا آن سر

 

سايه ها راه می روند

می خندند

گاهی دعوا می کنند

و گاهی قايم می شوند و مردم را می ترسانند

مردم به راحتی می ترسند

و بعد به خود و سايه ها می خندند....

 

سايه ای تنها

کنار خانه ای نشسته

سايه ها به دور او جمع می شوند

عمر او در حال تمام شدن بود

او تازه آمده بود ولی بايد می رفت

سايه ها می خندند...

او نمی داند فردا صبح دوباره متولد می شود

هنوز عادت نکرده

چه احمق

دوباره به او می خندند و می روند

به يکديگر می گويند فردا می فهمد

                                             فردا....

نوشته شده در ۱٥ تیر ۱۳۸٤ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط نازیلا نظرات () |

صدای ناقوس!

به کجا می شتابی مرد؟

مگر نمی بینی؟

آه...

همه به سرعت می دوند

درهای کلیسا باز است

مردم به طرف درها هجوم می برند

عده ای زانو می زنند

صدای ناقوس همه شهر را پر کرده

همه به دعا متوسل می شوند...

آخر مگر چه شده؟

دخترکی خندان به کلیسا نگاه می کند

پیش او می رود و می گوید چه شده؟

دخترک : مگر نمی بینی؟

همه فرشته ها از بالا فرو می آیند

و در بالای کلیسا پرواز می کنند

نگاه کن...

به بالا نگاه می کند ولی چیزی جز آسمان تیره نمی بیند

به مردی می گوید چیزی بالای کلیسا هست که من نمی بینم؟

مرد: نه! من هم چیزی نمی بینم.

پس وارد کلیسا می شود و به زانو در می آید

همراه بقیه دعا می خواند

ناقوس....

صورتش خیس است...

به بیرون از کلیسا می رود و به بالای آن نگاه می کند

اوه...خدای بزرگ

فرشته ها!

همه مردم به فرشته ها نگاه می کنند

حتی مرد...

 

نوشته شده در ٤ تیر ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط نازیلا نظرات () |

مارمولکها دارند دمشان را به سرعت تکان می دهند

از سر و کول یکدیگر بالا می روند تا بالاخره یکی بر سر آن قله نوک تیز برسد...

قورباغه ها برایشان دست می زنند

بزمجه ها سوت می زنند

خرها عر، عر می کنند و از فرط شادی لگد می زنند

روباه ها نقشه می کشند که کدام را گول بزنند

و جغد ها با عینک هاشان ور می روند و آنها را بالا و پائین می کنند

کوسه ها هم که می گویند ما از آن خود نیستیم و گریه سر می دهند

ولی در دل می گویند ماهی های کوچک به طرف دهن من بیائید تا شما را ببلعم مطمئن باشید در شکم من امنیت دارید تا ابد...

بزها دیگر ریش بزی نمی گذارند آخر کلاسشان بالا رفته تمام صورت را پشم می گذارند تا قیافه کریحشان معلوم نشود، ولی عادت پلاستیک جمع کردن از توی خیابان و جویدن آن را از دست نداده اند

اسب های نجیب از آنور نقشه می کشند تا با شیر بزرگ همه اینها را زیر پاهایشان له کنند

شاید مارمولک ها و قورباغه ها را بتوانند کاری کنند ولی کوسه ها را چه می گوئید؟

آنها را چطور؟

پس دیگر اهمیت نمی دهم البته می دهم ولی...

و اینان همچنان ادامه دارد

پس فکر نکن....

 

نوشته شده در ۳۱ خرداد ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط نازیلا نظرات () |

             دست از کار کشیدم، برای اینکه دیگر کاری نداشتم،

             و فکر کردم زمان کوتاهی در آن دور و بر پرسه بزنم.

             گفته بودم که مثل باد غربی، می وزم و می روم

             و هیچ کس نمی تواند مسیر زندگی ام را تغییر دهد.

 

             برای اینکه در گذشته هیچ وقت برای ماندن نخوانده ام.

             هزار بار، شاید هم بیشتر، ترانه های غمگین و آوازهای خداحافظی خوانده ام.

             و شاید عجیب به نظر می رسد

             که به سمت در نمی روم،

             آخر، هیچ وقت برای ماندن آواز نخوانده ام.

             هیچ وقت فکر نکرده ام که این همه مدت در یک جا بند شوم...

              برای اینکه هیچ وقت برای ماندن آواز نخوانده ام.

 

             وقتی که همه حرف هایم رابزنم، می روم.

             اما با تو که باشم حرف هایم تمامی ندارد.

             وقتی که به فکر فرو می روم و در راههای پیچ و خم پرسه می زنم

             میل رفتن ندارم.

 

             دیشب، صدای سوت یک کشتی بارکش قدیمی را شنیدم،

              وقتی که در رختخواب دراز کشیده بودم.

             انگار می گفت:  پسر، این همان کشتی ای است که

             برای سوار شدن آن بار و بنه ات را جمع می کردی،

             اما لبخند زدم و فکر رفتن را از سر به در کردم.

 

             چون در گذشته هیچ وقت برای ماندن آواز نخانده ام.

             هزار بار، شاید هم بیشتر، ترانه های غمگین و آوازهای خداحافظی خوانده ام.

             و شاید عجیب به نظر می رسد

             که به سمت در نمی روم.

             آخر هیچ وقت برای ماندن آواز نخوانده ام...

             هیچ وقت فکر نکرده ام که اینهمه مدت در یک جا بند شوم...

             برای اینکه هیچ وقت برای ماندن آواز نخوانده ام.

 

                                                                                    شل سیلور استاین

 

نوشته شده در ٢٢ خرداد ۱۳۸٤ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط نازیلا نظرات () |

New York, 1991 by Pamela Hanson

 

 

زن نگاهی به مرد انداخت

مرد پريشان حال بود

زن به او گفت حالت خوب است؟

مرد نگاهی به او کرد و گفت نه

دستش را جلو برد و بر شانه زن نهاد

او را به طرف خود کشيد و به شدت بوسيد

زن بدون هيچ اعتراضی به کشمکش خود ادامه ميداد

مرد او را رها کرد تا به او نگاه کند

در چهره اش پشيمانی نديد

پس گذاشت زن او را ببوسد

و زن بوسيد...

 

نوشته شده در ۱۱ خرداد ۱۳۸٤ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط نازیلا نظرات () |

لالایی ها؛ افسانه ها؛ دروغ ها

بچه ها! می خوام براتون قصه بگم

قصه های تلخ و شیرین

از آدمای خوب؛ آدمای بد؛ چاه ها

لالایی ها؛ افسانه ها و دروغ ها.

دختر بیا اینجا؛ کنار من

می خوام آواز بخونم از آسمونای بی ابر و آفتابی

از پری های دریایی؛ چیزای بی ارزش؛ چیزای با ارزش

در لالایی ها؛ افسانه ها و دروغ ها

لالایی ها؛ افسانه ها؛ دروغ ها؛ دروغ ها

لالایی ها؛ افسانه ها؛ دروغ ها.

یه آواز می خونم و بعد می رم

با لالایی ها؛ افسانه ها؛ دروغ ها.

شاید ناراحتتون کنم؛ شاید شاد

شاید هم اشکتونو در بیارم

اما همین که رفتم میگین کاش اینجا بود

با لالایی ها؛ افسانه ها؛ دروغ ها.

حالا که اینطوره گیتارو بدین به من

به چشمای من نگا کنین

شما رو به جاهایی می برم که تا حالا نرفتین

با لالایی ها؛ افسانه ها؛ دروغ ها

لالایی ها؛ افسانه ها؛ دروغ ها؛ دروغ ها

لالایی ها؛ افسانه ها؛ دروغ ها.

یه آواز می خونم بعد می رم

با لالایی ها؛ افسانه ها؛ دروغ ها.

شل سیلور استاین

*****************************************

خورشید نیمه شب

از صبح زود تا آخر شب

می دوم

معشوقه هایی دارم

که تو آنها را نمی شناسی

به کسی نیاز دارم که پنهانم کند

از دست احمقی که در درونم است.

دوست دارم به جایی گرم و امن بروم.

تو خورشید درخشان نیمه شبم هستی

شمع فروزان راهنمای من.

درخشان ترین ستاره هستی

حتی در روزهای تاریک و ابری

همه چیز رو به راه می شود

وقتی که خورشید درخشان نیمه شب مرا لمس کند.

تا کنون نگفته ام

وقتی با تو هستم

بیشتر احساس آرامش می کنم

و صبح زود

تن گرمت را حس می کنم.

بیش از آنکه چشم باز کنم

به طرف تو دست دراز می کنم.

تو خورشید درخشان نیمه شبم هستی

شمع فروزان راهنمای من.

درخشان ترین ستاره هستی

حتی در روزهای تاریک و ابری

همه چیز روبراه می شود

وقتی که خورشید درخشان نیمه شب مرا لمس می کند.

شل سیلور استاین

 

نوشته شده در ۸ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط نازیلا نظرات () |

  

   ما مثل بادکنکی هستیم که نخ آن دست خداست. به هر طرف که بخواهد می کشاندمان.

   در آسمان پروازمان می دهد و در زمین بند را می کشد... و چقدر آسیب پذیریم. با یک

 تلنگرمی ترکیم و محو می شویم.

........................................................

   ای لایتناهی؛ تو کیستی؟ آیا تو هسته اتمی که الکترونها گرداگردت در حرکتند؟ آیا به

 علت انفجار یک اتم مادر که تو بوده ای؛ حیات آغاز شده است؟ هستی نشأت گرفته؟ از

 تو جدا شده ایم و به تو خواهیم پیوست؟

نوشته شده در ٢۳ اسفند ۱۳۸۳ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط نازیلا نظرات () |

دستی که دیروز دست مرا گرفت امروز به راحتی رها کرد

اندوهگین شدم و لبخندی را که همیشه بر لب داشتم از یاد بردم

چه روزهایی که دیوانه وار با هم می خندیدیم و شاد بودیم

روزهای فراموش نشدنی

در زیر نور آفتاب

یادم می آید روزی را که به چشمانم نگاه کرد و گفت : دوستت دارم

ولی حالا؟؟؟؟؟؟؟

من در کنج اتاق خویش نشسته ام و گلدانم را با اشکهایم آب می دهم

از پنجره اتاقم بادکنکی را میبینم که سرگردان در هوا پرواز می کند

و بچه ای که در کوچه به خاطر از دست دادن بادکنکش گریه می کند

کاش من هم بادکنکی بودم تا کسی مرا دوست می داشت و برای از دست دادنم گریه می کرد.

نوشته شده در ٢۸ بهمن ۱۳۸۳ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط نازیلا نظرات () |


بزرگترين سايت خدمات دهي به فارسي زبانان