In My Mind

دستی که دیروز دست مرا گرفت امروز به راحتی رها کرد

اندوهگین شدم و لبخندی را که همیشه بر لب داشتم از یاد بردم

چه روزهایی که دیوانه وار با هم می خندیدیم و شاد بودیم

روزهای فراموش نشدنی

در زیر نور آفتاب

یادم می آید روزی را که به چشمانم نگاه کرد و گفت : دوستت دارم

ولی حالا؟؟؟؟؟؟؟

من در کنج اتاق خویش نشسته ام و گلدانم را با اشکهایم آب می دهم

از پنجره اتاقم بادکنکی را میبینم که سرگردان در هوا پرواز می کند

و بچه ای که در کوچه به خاطر از دست دادن بادکنکش گریه می کند

کاش من هم بادکنکی بودم تا کسی مرا دوست می داشت و برای از دست دادنم گریه می کرد.

نوشته شده در ٢۸ بهمن ۱۳۸۳ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط نازیلا نظرات () |


بزرگترين سايت خدمات دهي به فارسي زبانان