In My Mind

مارمولکها دارند دمشان را به سرعت تکان می دهند

از سر و کول یکدیگر بالا می روند تا بالاخره یکی بر سر آن قله نوک تیز برسد...

قورباغه ها برایشان دست می زنند

بزمجه ها سوت می زنند

خرها عر، عر می کنند و از فرط شادی لگد می زنند

روباه ها نقشه می کشند که کدام را گول بزنند

و جغد ها با عینک هاشان ور می روند و آنها را بالا و پائین می کنند

کوسه ها هم که می گویند ما از آن خود نیستیم و گریه سر می دهند

ولی در دل می گویند ماهی های کوچک به طرف دهن من بیائید تا شما را ببلعم مطمئن باشید در شکم من امنیت دارید تا ابد...

بزها دیگر ریش بزی نمی گذارند آخر کلاسشان بالا رفته تمام صورت را پشم می گذارند تا قیافه کریحشان معلوم نشود، ولی عادت پلاستیک جمع کردن از توی خیابان و جویدن آن را از دست نداده اند

اسب های نجیب از آنور نقشه می کشند تا با شیر بزرگ همه اینها را زیر پاهایشان له کنند

شاید مارمولک ها و قورباغه ها را بتوانند کاری کنند ولی کوسه ها را چه می گوئید؟

آنها را چطور؟

پس دیگر اهمیت نمی دهم البته می دهم ولی...

و اینان همچنان ادامه دارد

پس فکر نکن....

 

نوشته شده در ۳۱ خرداد ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط نازیلا نظرات () |


بزرگترين سايت خدمات دهي به فارسي زبانان