In My Mind

باران

 

مثل آب زلال بودیم

در حرکت به سوی خوشبختی

گاهی می خروشیدیم

گاهی آرام بودیم

 

مردم همیشه به ما نگاه می کردند

و تصویر خود را در ما میدیدند

ولی دریغ از اینکه ما حواسمان است

 

ما میدیدیم، همه چیز را

لذت می بردیم

تا اینکه روزی باران آمد

آسمان خشمگین بود

رعد و برق میزد

من می ترسیدم و نگران بودم

تو به من آرامش می دادی و میگفتی دوستت دارم

 

من آرام شدم ولی...

به محض اینکه باران آمد

و آبهای تازه ای در کنار ما جریان گرفت

تو رفتی و مسیرت را عوض کردی

رفتی...

 

اکنون من تنهام

و دیگر نمی خواهم مثل آب باشم ...

 

 

 

نوشته شده در ۳ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط نازیلا نظرات () |


بزرگترين سايت خدمات دهي به فارسي زبانان